تبليغاتX
هم کلام با دل عاشق
 

هم کلام با دل عاشق

 
 

 
 
سید رسول
سید رسول


اون قدیما همش فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مثل خیلی از اطرافیانم ، دل منم سخت گیر میشه ، آدم بزرگ میشه .
ولی ،
الان که به خودم نگاه میکنم ، میبینم همچین تفاوتی نکردم .
این بزرگترین سرمایه زندگیمه ،
دلی زود توبه کن ، ساده ، مثل بچگی .

خدایا ، کمکم کن تا پر شدن قلبم از نور خورشید مغرب ، این نقطه ی روشن رو حفظ کنم .



kivaj_p@yahoo.com

 

موضوعات

نیمه شبی آبی

انتظار

اشتیاق به خود

تولد خورشید

عشق حسین

دستمو بگیر

خانه آرزو های من

روضه رضوان

حرف دل

اندیشه های آسمانی

حرف حساب

رضای رضوان

گلبرگی از نرگس انتظار

مناجات نامه

ایران ، وطنم

خدارو شکر

فقط از خدا

ای روزگار

خانه

جشن باستانی

آدم و حوا

طلوع آخرین

دل نگرانی

اول خودم بعد ...

رهایی

کوچکترین ستاره

پنج آرزو

خدای مدرن

اگه بشه

خانه ای مجلل

نمایشگاه

دوباره نمایشگاه

بزرگترین نعمت

باز باران

گلایه

سرزمین عشق

روضه کوثر

روح الله

تو می بخشی و من...

مسلمونیم؟

وای مادر

اشک ، معجزه ای ...

مادر هدیه ای از آسمان

روز تولدی ناکام

یا ام المصائب

پرواز در آسمان حرم

خورشید مغرب

سلام ماه خدا

عشق من ، سرباز بی ادعا

غروب عدالت

افطار آخر

ناگهان چقدر زود...

شروعم با شما

تکرار

آن روز که تو آمدی

دلتنگ پشت میله ها

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

صبحی به قشنگیه غدیر

غرور و باد...

گردش روی ماه تو

نگاهی به وسعت یه ریزه نون

رسوایی در حقیقت!!!

پرچمت هنوز با اقتدار بر فراز است ، عباس

آسمانی به سادگی کودکی

تو باش

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

قلمم ، چه عاشق

هر چی آرزوی خوبه...

وباز همان واژه ی آشنا...

یاد تو ، آبی ه آسمان

خانه تکانی

مظلومیت از آغاز تا ...

شعار(به روایت روزگار آرمانی)

شروعی بهاری

سال نو ، دل نو

واژه ای به نام اعزام

حس پرواز پرنده ی بی بال

سر گیجه های ذهن من

سالها گذشت ، یادبود " معرفت "

ارزیابی شتاب زده

سلام جناب سروان

بیست و چهارمین مرداد داغ !

ادامه ی زندگی اندر پیچ های مارپیچ !!!

پیش به سوی آرزوی دل!

یک قدم تا نزدیکی ه آرزوی دل!

اسم شب عشق

! GAZA

عطر حضورت در نسیم لحظه ها

 
!


پیوند ها

مثل بارون

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

پرستش،یک حس نیاز،نه اجبار،نه تکرار

سنگ خواره

فرشته آسمان

طنز دونی

یه جورایی...

فریاد خاموش ، روایت دلتنگی

من هم یکی مثل خودتم....

اشکی از جنس خدا

باران خشک

رازها

دلسوخته

غروب تنهایی

روزگاری نو

یار دلنواز

گلشن رضوان

کاش بودنت رویا نبود

کلبه عشق

صاحب لحظه های تنهایی

نفس بارون

 

دلنوشته های اخير

عیدی

خانه ی آرزو های من

دستمو بگیر

عشق حسین

تولد خورشید

اشتیاق به خود

نیمه شبی آبی

انتظار

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
خوش اومدید


 
 

عیدی

 

همه از من انتظار عیدی دارن ، در حالی که من ...

یکی میگفت نخ تو وصله ، باید عیدی بدی

پیش خودم گفتم نخ که به یک نسیم بنده ... !

خوش به حال کسایی که از تو عیدی میگیرن

خوش به حال کسایی که بدون یاد آوری ازت عیدی میگیرن

خوش به حال کسایی که ارزش عیدیت رو دارن

عیدت مبارک آقا

دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 |

 

خانه ی آرزو های من

خانه ام نو ، رنگ آن رنگ صفا با کمی عطر سادگی

 

یار همخانه من ساده و زیباست

 

عطر موهای بلندش می کند خستگی از جان و تنم

 

 بوده است این همه از بخشش تو

 

داده ای تو همه را بر من شاکی

 

همه بوده آرزویم این دیدن و بودن

 

ولی افسوس که این غافل شاکی

 

خانه ای بر سر آن کوی که تو می گذری می خواهد

 

خانه ای که در همسایگیش خواند آن مرغ سحر خیز اذان

 

و کلامی که نماند زیر آن گرد و غبار غفلت

 

ای توانای رحیم ، زیر این سقف سپید ، کن نصیبم این همه را

 

دوشنبه سی ام خرداد 1390 |

 

دستمو بگیر

 

شبیه یک رویائی ٬ رویائی شیرین و آرامش بخش

اما دستانم کوتاهند برای رسیدن به تو

هیچ کس یاریم نمی کند

هیچ کس دردم را نمی داند

هیچ کس

جز تو که خود منی

هم حس منی

حسی برای با هم و در آرامش بودن

دستانم را به سویت دراز می کنم اما هنوز هم دوری

زندگی ام پر است از گناه

گناه - عذاب وجدان

تا کی این خط سیاه ادامه خواهد داشت ؟

ای صاحب دنیا  ٬  ای بهترین و عزیزترین موجود عالم ٬ به دادم برس

من اینجا برای تو آمده ام ٬ دستم را بگیر و آنقدر بلندم کن تا به آرامش برسم

به آرامشی که در پس گناه نبوده باشد .

ای خدای خورشید مغرب ٬ کمکم کن .

 

پنجشنبه نهم دی 1389 |

 

عشق حسین

 

     

                  این صدای تپش قلبم نیست

                                                                در نهان خانه دل سینه زنی است ...

 

 

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 |

 

من کنت مولا فهذا علی مولا

 

و دستت هنوز بر فراز آسمان است ، یا علی

 

پنجشنبه چهارم آذر 1389 |

 

تولد خورشید

 

قرص ماه که کامل بشه خورشید از مغرب طلوع می کنه  

 

میاد تا دستشو بکشه رو سر زمین

 

زمینی که یادش میره به یاد خورشیدش باشه ، خورشیدی که همیشه به فکر زمینه و دوسش داره

 

یه روزی مثل فردا خدا خورشید رو به زمین داد تا همیشه از نور و گرماش بهره ببره و تاریک و سرد نشه

 

خدا خیلی مهربونه ، خورشیدش هم  ...

 

 بهش که فکر می کنم ، بارون میاد ، دوس دارم آسمون همیشه بارونی باشه تا یادم نره خورشیدی هست که

 

به یادمه .  دوست دارم وقتی نگام میکنه لبخند بزنه

 

عزیزترین مخلوق خدا  ،  روزت مبارک .

 

دوشنبه چهارم مرداد 1389 |

 

اشتیاق به خود

 

پايان تقويمي ديگر

آغازي ديگر از شعله هاي بي مهري و قدر ناشناسي

عشقي تعريف شده در محدوده ي خوش آيند ها

بازهم تنهايي ،

نمي توان خود بود ، بايد آنچه نيست بود

كجاست آنكه تو را با خودت بخواهد

حس بدي ست

چه پايان غم انگيزي ست براي اين  تقويم

هنوز هم دوري ، انتظ!... ،‌ گم شدن در بي راهه هاي ادراك و تفاهم

كسي هست تا برايش بگويم اوج سادگي ام را ؟

اوج سختي پذيريم را در قبال هيچ ؟ !

چند تقويم ديگر در راه است تا خود شدن .

بي رمق ، دلم براي جاده تنگ است ...

 

پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 |

 

نیمه شبی آبی

 

اومدی و منو به دریا رسوندی

 امواج قلبم با صدای تو به جنب  و جوش افتاد  

از اون روز آسمون توو  وجودم نقاشی شد و

 برای دیدنت هر روز هزاران بار به ساحل سر میزنم

به امید اینکه تو باشی و توو آغوشت  بگیرم

ولی افسوس که بی مهری ه صخره ها نصیبمه

 

چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 |

 

انتظار

 

عاقبت لحظه دیدار فرا می رسد   

                                                               برق نگاهی به ساحل می رسد

بر خشکی آغوش باز صخره اینبار

                                                               نمناکی لحظه ی دیدن می رسد 

 

 

 

پنجشنبه هشتم بهمن 1388 |

 

 

 

 

کاش در رهگزر و کوچه ی عشقم هرگز ٬

                                                ره نیابد گل تکرار و فراموشی ایام

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه هفدهم دی 1388 |

 

Weblog Themes By Pars Theme